
داستان کوتاه مزاحمتمثل همیشه، ذکیه جان امروز نیز با رد شدن از مقابل دفترم با تبسمی ملایمی گفت: سرمعلم صاحب اجازه مزاحمت است؟گفتم: بلی، مهربانی.با گفتن سلام و صبح بخیر با سرعت به صنف درسی اش رفت. من مصروف مطالعه نامه های صندوق شکایات مکتب شدم. اینبار هم تعداد نامه ها زیاد بود. شکایاتی که هر ماه به ارزیابی آن می پردازیم.با خواندن نامه ها عصبانیتم نسبت به شاگردان و معلمان بیشتر شد. دو سوم شکایت ها متوجه ذکیه جان می شد.معلمان نوشته بودند که ذکیه جان با حرف ها و کنایه هایش آنان را به باد مسخره می گیرد و هر روز آزار و اذیت می کند.شاگردان نوشته بودند که استاد ذکیه با وعده های شیرین فریبکاری می کند و در ارزیابی های روزمره هیچ نمره کمکی به شاگردان نمی دهد.با فکر کردن در مورد عادات و برخورد های ذکیه...
ادامه مطلب